تبليغاتX
زنـــــــــــــــــــــــدگی زیـــبــاست

زنـــــــــــــــــــــــدگی زیـــبــاست

تولــــــــــــــدم مباااااااااارک

 اولین درود و سپاسگذاری  برای ایزد پاک

دومین درود سپاسگذاری  برای پدرو مادرم

و سومین برای تمام کسانی که کاستی ها و لغزش هام را میدانند    

 ولی باز هم دوستم دارند.

همیشه هر آدمی تو زندگیش

روزهای خوش و نا خوش اتفاقات زیبا و نازیبا داره

ولی از هرکی بپرسی که یکی از بهترین روزهای زندگیت چه روزی

میتونه باشه حتما یکیش:

روز تولدشه

۳۰ اردیبهشت هم روز تولد منه

احساس خوبیه که میبینی دوستات با لبخند روز متولد شدنت  رو

دارن بهت تبریک میگن ،

برای تو آرزوی بهترین ها رو میکنن

منم از ایزد پاک  میخام که بهترین ها رو تو زندگیشون  بهشون بده.

 اینم کیک تولدم فقط خدا کنه به همه برسه

 امیدوارم همیشه زندگیتون مثل این کیک شیرین باشه


+ نوشته شده در شنبه 30 اردیبهشت1391 ساعت 0:1 توسط zari | 

دیگه برام مهم نیست نبودنت کنارم

خاطراتت اگه تخله یا که شیرین

رفتی وخاطره هات موند تو خیالم

رفتی ، میدونستم یه روز میری

میدونستم بی وفاییت واسم عادت میشه

اما یه روزی میاد که قدرمو میدونی

اون روز میفهمی که چه خنده داره حالت

وقتی که  یادت میاد به پات هدر شدم و بی خداحافظی رفتی

آره ، راس میگی عشق بچه بازی نیست

عشق مقدسه و بازیچه هر بی سر و پایی نیست

یادته گفته بودم نفسی برام میرم تا آخرش

حالا من بهت میگم نفسی که حرمت رو بشکنه میبرمش

من به بن بست نرسیدم ،  هنوز حرفای ناگفته دارم

بی خیال هرچی مرد و نامرد

میخوام زندگی کنم اگه بذارن

پس عشق تازه حرف تازه

عشق به زندگی ، خدا

نه ساده مردن واسه یه عشق توخالی

دوست محترمی که در خواست چنین متنی کردین امیدوارم

 همونی باشه که میخواستین


+ نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391 ساعت 0:39 توسط zari | 

میلاد حضرت فاطمه مبارک

عالم صدف است و فاطمه گوهر اوست

گیتی عرض است و فاطمه جوهر اوست

در قدر و شرافتش همین بس که زخلق

احمد پدر است و مرتضی شوهر اوست

میلاد حضرت فاطمه به تمام دوستان مخصوصا

ابجی ها گلم و مامان جون خودم تبریک میگم...

 


+ نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت1391 ساعت 11:30 توسط zari | 

خدا همه جا هست...


گفتم:تو میگویی،خداهمه جاست،اماهمه چیزرامی بینم جزخدارا؟

باخنده ای معنی دارگفت:بیچاره ماهی دریا،همه چیز رامی بیند،جزدریا را

******************************
گفتم:ازکجا معلوم،پس ازمرگ زنده شویم؟

گفت:ازکجا معلوم این درخت پس ازمرگ زنده شود؟

گفتم:درخت خوابیده است نه مرده

گفت:انسان خوابیده است نه مرده

گفتم:فلانی خودکشی کرد

گفت:چرا؟

گفتم:ازبودن نفرت داشت

گفت:بیچاره خبرنداشت که از”نبودن”شکایت داشت. انسان”بودن”را”نبودن”و”نبودن”را”بودن”می پندارد

******************************
گفتم:چرا نماز به دلم نمی نشیند؟

گفت:عاشق نیستی

گفتم:چه کنم عاشق شوم؟

گفت:از خودت بگذر

******************************
گفت:قرآن بخوان

گفتم:چرا!مگر کسی مرده است؟

گفت:آری

گفتم:چه کسی؟

گفت:انسانیت

******************************
گفتم:چرابعضی ازجوانان به ارزشهای دینی واصول انسانی پایبند نیستند؟

گفت:به تعویض خون نیاز دارند

******************************
گفتم:نمیدانم کیم؟

گفت:مسافری

گفتم:مقصدم کجاست؟

گفت:خدا

گفتم:راه کجاست؟

گفت:دل

گفتم:راهنماکیست؟

گفت:عقل و وحی

******************************
گفتم:در کوله بارت چه داری؟

گفت:زندگی

گفتم:به من هم میدهی؟

گفت:به شرط عشق


+ نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت1391 ساعت 10:50 توسط zari | 

شیطان

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛

 فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند و

هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور،

حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر کس چیزی می‌خرید و در

ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌

پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی

آزادگیشان را. شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد.

حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف

کنم.

انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی

ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم. نه

قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد.

می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن

وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق

می‌کنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد.

اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند. از

شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند

و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که

چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد که لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور

از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.

با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان

بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در

کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود.

جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده

بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم که آن را

کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دویدم. تمام راه

لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه نامردش را

بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.

به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های

گریه کردم. اشک‌هایم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا

بی‌دلی‌ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را. و

همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه

قلبی که پیدا شده بود



+ نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1391 ساعت 10:58 توسط zari | 

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد...

آقای مجتهدی فرمودند:

در ایام نوجوانی که به مدرسه می‌رفتم در بین راه به فقرا کمک می‌کردم. یک روز که از مدرسه بر می‌گشتم در بین
 راه پیرزنی را دیدم که مقداری اسباب و اثاثیه در دست دارد او از من خواهش کرد که کمکش کنم و اثاثیه را به من
داده و از جلو حرکت کرد تا به منزلی رسیدیم، سپس درب را باز کرده و وارد خانه شد.
من نیز همراه او داخل شدم، که ناگهان درب بسته شد و با چند دختر جوان روبرو شدم، آنها گفتند: شما به یوسف تبریز
مشهور هستید و ما از شما خواسته‌هایی داریم که اگر انجام ندهید کوس رسوایی شما را خواهیم زد.
ایشان می‌فرمودند:
یک لحظه تأمل کرده و نگاهی به اطراف انداختم، ناگهان چشمم به پله‌هایی افتاد که به بام منتهی می‌شد، بلافاصله با
سرعت به طرف پله دویده و به پشت بام رفتم، آنها هم به دنبال من به پشت بام آمدند.
با اینکه ساختمان سه طبقه عظیمی بود و دیوارهای بلندی داشت، با گفتن یک یا علی، بی درنگ از پشت بام خود را به
داخل باغی که جنب خانه قرار داشت پرتاب کردم.
همینکه در حال سقوط بودم دو دست زیر کف پاهایم قرار گرفت و مرا به آرامی پایین آورد.
ایشان فرمودند: از آن موقع تا الان پاهایم را بر زمین نگذاشته‌ام و هنوز روی آن دستها راه می‌روم...
 


+ نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردین1391 ساعت 22:40 توسط zari | 

سال نو مبارک

با خوبی ها و بدی ها، هرآنچه که بود؛ برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد،

برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد، سالی دیگر گذشت روزهایتان بهاری

 و بهارتان جاودانه باد.

سال ۹۱ به تمام دوستان تبریک میگم و امیدوارم که زمان سال تحویل من

 رو از دعای خیرتون بی بهره نگذارین و انشاالله سال جدید سالی پر از

شادی و موفقیت برای تمام دوستان عزیز باشد.


+ نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1390 ساعت 0:23 توسط zari | 

نظرسنجی!!!

به دلیل در دسترس نبودن یه مطلب خوب فعلا یه نظر حقیقی بدین

 به نظر شما دوستان عزیز من چه شخصیتی دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برام جالبه بدونم واقعا تو این مدت منو چه شخصیتی تصور کردین


+ نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند1390 ساعت 10:40 توسط zari | 

دریا

 

باز دريا  حس و حال عاشقانه

 

موج هايش  ميوه هاي نوبرانه

 

باز دريا    عشق من  ايمان من

 

اين صدايش نغمه زيباي من

 

باز دريا  هو هو  و  ها ها   مي كند

 

اين نوايش دلها را جادو مي كند

 

باز دريا    مي نويسد يارم بيا

 

اي كه درجانت  منم ، دلدارم بيا

 

باز دريا   افتان و خيزانش مي ياد

 

گر كه خود جايي بماند اين آب وكف هايش مي ياد

دوست محترمی که خواستن با یه مطلب در مورد دریا بروز کنم...امیدوارم لذت ببرید


+ نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند1390 ساعت 10:18 توسط zari | 

تا زندگی ات شادمانه شود...

 خود را باور کن

اما مغرور مشو

راضی باش

ولی پیشرفت را فراموش مکن.

عشق را مهربانانه در آغوش بگیر

و همواره آن را ببخشای

به هنگام پیروزی متواضع

و لحظه شکست دلیر باش

مایه امیدواری و آسایش دیگران شو

تا همان به تو ارزانی شود

شاد باش ... تا شگفتی ات تجلی یابد.


+ نوشته شده در شنبه 29 بهمن1390 ساعت 22:43 توسط zari | 

  بنظر شما  این قلب کجا بوجود اومده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

.

.

.

.

.

میدونم نتونستین حدس بزنین

.

.

.

.

.

.

جایی خاصی نبود مامی میخواست ظرف نمک پر کنه دید این قلب درست شده!!!!!!!!!!!!!

من که خیلی تعجب کردم گفتم بزارم دوستان هم تعجب کنند!!!!!!!!!!!!


+ نوشته شده در دوشنبه 24 بهمن1390 ساعت 12:57 توسط zari | 

خدایا فقط تو را میخوانیم...

 

وقتی قلب‌هایمان‌ کوچک‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را صدا میکنیم

وقتی تو جواب‌ میدهی،

دانه‌دانه‌ اشک‌هایمان‌ را پاک‌ میکنی

و یکی یکی غصه‌ها را از دلمان‌ برمیداری

گره‌ تک‌تک‌ بغض‌هایمان‌ را باز میکنی

و دل‌ شکسته‌مان‌ را بند میزنی

سنگینی ها را برمیداری

و جایش‌ سبکی میگذاری و راحتی؛

بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی میدهی

و بیشتر از حجم لب‌هایمان، لبخند

خواب‌هایمان‌ را تعبیر میکنی

خداوندا !

تنها تو را صدا میکنیم

وقتی نمیتوانیم‌ اشک‌هایمان‌ را پشت‌ پلک‌هایمان‌ مخفی کنیم‌

و مطمئنیم‌ که‌ تو
فقط‌ تویی که‌ کمکمان‌ میکنی ...

و تو را میخوانیم

و دعاهایمان‌ را مستجاب‌

و فقط تو را می خوانیم...

و بغض‌هایمان‌ پشت‌ سر هم‌ میشکند

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را آه‌ میکشیم

تو را گریه‌ میکنیم

آرزوهایمان‌ را برآورده می کنی؛

قهرها را آشتی میدهی

وقتی احساس‌ میکنیم

بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است‌

و تو را نفس‌ میکشیم

و سخت‌ها را آسان

و رنج‌ها بیشتر از صبرمان؛

وقتی امیدها ته‌ میکشد

تلخ‌ها را شیرین‌ میکنی

و دردها را درمان

و انتظارها به‌ سر نمیرسد

وقتی طاقتمان‌ تمام‌ میشود

ناامیدی ها، همه امید میشود

و سیاهی‌ها سفید سفید ...

و تحملمان‌ هیچ ...


+ نوشته شده در شنبه 8 بهمن1390 ساعت 18:49 توسط zari | 

ارزو غیر ممکن...

زن در حال قدم زدن در جنگل بود كه ناگهان پايش به چيزي برخورد كرد

وقتي كه دقيق نگاه كرد چراغ روغني قديمي اي را ديد كه خاك و خاشاك زيادي هم روش نشسته بود. زن با

دست به تميز كردن چراغ مشغول شد و در اثر مالشي كه بر چراغ داد طبيعتا يك غول بزرگ پديدار شد!!زن

پرسيد : حالا مي تونم سه آرزو بكنم ؟؟ غول جواب داد : نخير ! زمانه عوض شده است و به علت مشكلات

اقتصادي و رقابت هاي جهاني بيشتر از يك آرزو اصلا صرف نداره،همينه كه هست....... حالا بگو آرزوت چيه؟ 

زن گفت : در اين صورت من مايلم در خاور ميانه صلح برقرار شود  .

زن اين را گفت و از جيبش يك نقشه جهان را بيرون آورد و گفت : نگاه كن. اين نقشه را مي بيني ؟ اين

كشورها را مي بيني ؟ اينها ..اين و اين و اين و اين و اين ... و اين يكي و اين. من مي خواهم اينها به جنگ

هاي داخلي شون و جنگهايي كه با يكديگر دارند خاتمه دهند و صلح كامل در اين منطقه برقرار شود و

كشورهايه متجاوزگر و مهاجم نابود شود 

غول نگاهي به نقشه كرد و گفت : ما رو گرفتي ؟ اين كشورها بيشتر از هزاران سال است كه با هم در

جنگند. من كه فكر نمي كنم هزار سال ديگه هم دست بردارند و بشه كاريش كرد. درسته كه من در كارم

مهارت دارم ولي ديگه نه اينقدر ها . يه چيز ديگه بخواه. اين محاله.

زن مقداري فكر كرد و سپس گفت: ببين...من هرگز نتوانستم مرد ايده آل ام راملاقات كنم. مردي كه عاشق

باشه و دلسوزانه برخورد كنه و با ملاحظه باشه. مردي كه بتونه غذا درست كنه(!!!) و در كارهاي خانه

مشاركت داشته باشه. مردي كه به من خيانت نكنه و معشوق خوبي باشه و همش روي كاناپه ولو نشه و

فوتبال نگاه نكنه(!!!!!) ساده تر بگم، يك شريك زندگي ايده آل.

.
.
.
غول مقداري فكر كرد و بعد گفت : اون نقشه لعنتي رو بده دوباره يه نگاهي بهش بندازم....!!!!؟


+ نوشته شده در پنجشنبه 29 دی1390 ساعت 19:4 توسط zari | 

تست روان شناسی

یک زن در مراسم ختم مادر خود، مردی را می بیند که قبلا او را نمی شناخت.
او با خود اندیشید که این مرد بسیار جذاب است.
او با خود گفت او همان مرد رویایی من است و در همان جا عاشق او می شود.
اما هیچگاه از او تقاضای شماره نمی کند و دیگر آن مرد را نمی بیند.
چند روز بعد او خواهر خود را می کشد.
به نظر شما انگیزه ی او از قتل خواهر خود چه بوده است ؟
چند دقیقه با خود فکر کنید و جواب های خود را یادداشت کنید. بعد برا یافتن پاسخ صحیح به پایین همین پست مراجعه کنید
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اما پاسخ تست روانشناسی!

آن زن امید داشت که در مراسم ختم خواهرش شاید آن مرد را دوباره ببنید 
اگر توانستید به این سوال پاسخ صحیح بدهید احتمالا شما یک بیمار روانی یا psychopath هستید.
یکی از بزگترین روانشناسان امریکایی این تست را بر روی افراد زیادی انجام داد تا به این نتیجه برسد که چه کسانی پاسخ صحیح می دهند.
نکته ی جالب این که اکثر قاتل های سریالی به راحتی و سرعت توانستند جواب صحیح بدهند.
بنابراین اگر پاسخ شما صحیح بود احتمالا شما یکی از قاتل های سریالی آینده خواهید بود .
سعی کنید در رفتار خود تجدید نظر کنید!

 


+ نوشته شده در یکشنبه 25 دی1390 ساعت 22:6 توسط zari | 

تاسف

راستی امروز اخبار شهادت مهندس مصطفی احمدی رو که گفت واقعا

متاسف شدم...روحشون شاد...انشاالله

خدا به پدر مادرشون صبر بده


+ نوشته شده در چهارشنبه 21 دی1390 ساعت 22:20 توسط zari | 

چرا پسرها؟؟؟؟؟؟؟

چرا پسر ها وجدان پاکی دارند؟ 

چون معمولا از آن استفاده نمی کنند!

ـ وضعیت تحمل ناپذیر چیست؟

 چند پسر در یک اتاق!

ـ شباهت پسر ها به پیام بازرگانی چیست؟

شما نمی توانید یک کلمه از حرف های آن ها را باور کنید، و هیچ چیز بیش از شصت ثانیه دوام نمی آورد!

ـ برای درست کردن پاپ کرن چند پسر لازم است؟

 سه تا:یکی ماهی تابه را روی گاز نگه میدارد و دو نفر دیگر گاز را تکان می دهند تا گرما به تمام سطح ماهی تابه برسد!

ـ پسر ها لباس هایشان را چگونه دسته بندی می کنند؟

کثیف و کثیف تر اما قابل پوشیدن!

ـ چرا پسرها عجیب اند؟

چون تنها یک پسر میتواند ماشینی ۲ میلیون تومانی بخرد و سیستم صوتی ۴ میلیون تومانی روی آن نصب کند!

 


+ نوشته شده در چهارشنبه 21 دی1390 ساعت 21:53 توسط zari | 

عشق....

عشق ،يعني که تکان خورده و سرپا بشويم

زورکي هم که شده در دل هم جا بشويم

دست در دست هم اصلا ندهيم و نرويم

مگر آن وقت که ديوانه و تنها بشويم

عينک تيره و تيپ و هيجان و بلوتوث

همه جا چشم به راه اس ام اس ها بشويم

عشق ، يعني من و تو ، هيچ نگوييم به هم

زير عينک خرکي محو تماشا بشويم

تکيه بر هيچ نهادي ندهيم و خودمان

خودکفايي بنماييم و متکّا بشويم

گر که ديديم که پولي به زمين افتاده ست

متفاهم ، متبسّم شده ، دولّا بشويم

عشق ، يعني که فقط عاشق پيتزا نشويم

گاه برياني و گاهي لازانيا بشويم

نتواند احدي تفرقه ايجاد کند

جمعمان را بزند برهم و منها بشويم

آنقَدَر کم شود اين فاصله هامان که شود

جلوي تاکسي ِ شهري من و تو ، "ما " بشويم

عشق ، يعني من وتو راز دل هم باشيم

نه که مشهور تر از وامق و عَذرا بشويم

من وتو ؟...نه !...تو و من ...ما ؟...تو و من ؟...نه !...من وتو

بختمان يار شود آدم و حوّا بشويم

چشش از ميوه ي ممنوع ؟ - همين باد حلال !

با همين طنز دلي صاحب فتوا بشويم

عشق ، يعني دل من با دل تو جور شود

"بشوم " با " بشوي " جمع شود ، تا " بشويم "

من وتو پنجره هستيم پر از گرد وغبار

شيشه را پاک نماييم که زيبا بشويم

- نه که آن پنجره باشيم به ماشين ِ طرف

وقت آشغال پراني همه جا وا بشويم –

آنقَدَر صبر که شايد علفي سبز شود

پاي هم پير شويم و متوفّي بشويم !

 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه 21 دی1390 ساعت 21:51 توسط zari | 

دانشگا در....

ژاپن: به شدت مطالعه می کند و برای تفریح ربات می سازد!

مصر: درس می خواند و هر از گاهی بر علیه حسنی مبارک، در و پنجره دانشگاهش را می شکند!

هند: او پس از چند سال درس خواندن عاشق دختر خوشگلی می شود و همزمان برادر دوقولویش که سالها گم شده بود را پیدا می کند. سپس ماجراهای عاشقانه واکشنی(ACTION) پیش می آید و سرانجام آندو با هم عروسی می کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود!

عراق: مدام به تیر ها و خمپاره های تروریست ها جاخالی می دهد ودر صورت زنده ماندن درس می خواند!

چین: درس می خواند و در اوقات فراغت مشابه یک مارک معروف خارجی را می سازد و با یک دهم قیمت جنس اصلی می فروشد!

اسرائیل: بیشتر واحدهایی که او پاس کرده، عملی است او دوره کامل آموزشهای رزمی و کماندویی را گذرانده! مادرزادی اقتصاد دان به دنیا می آید!

گینه بی صاحاب!: او منتظر است تا اولین دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه بر و بچ هم قبیله ای درس بخواند!

کوبا: او چه دلش بخواهد یا نخواهد یک کمونیست است و باید باسواد باشد و همینطور باید برای طول عمر فیدل کاسترو و جزجگر گرفتن جمیع روسای جمهوری امریکا دعا کند!

پاکستان: او بشدت درس می خواند تا در صورت کسب نمره ممتاز، به عضویت القاعده یا گروه طالبان در بیاید!

اوگاندا: درس می خواند و در اوقات بیکاری بین کلاس؛ چند نفر از قبیله توتسی را می کشد!

انگلیس: نسل دانشجوی انگلیسی در حال انقراض است و احتمالا تا پایان دوره کواترناری!! منقرض می شود ولی آخرین بازماندگان این موجودات هم درس می خوانند!

ایران: عاشق تخم مرغ است! سرکلاس عمومی چرت می زند و سر کلاس اختصاصی جزوه می نویسد! سیاسی نیست ولی سیاسی ها را دوست دارد. معمولا لیگ تمام کشورهای بالا را دنبال می کند! عاشق عبارت «خسته نباشید» است، البته نیم ساعت مانده به آخر کلاس! هر روز دوپرس از غذای دانشگاه را می خورد و هر روز به غذای دانشگاه بد و بیراه می گوید! او سه سوته عاشق می شود! اگر با اولی ازدواج کرد که کرد، و الا سیکل عاشق شدن و فارغ شدن او بارها تکرار می شود! جزء قشر فرهیخته جامعه محسوب می شود ولی هنوز دلیل این موضوع مشخص نشده که چرا صاحبخانه ها جان به عزرائیل می دهند ولی خانه به دانشجوی پسر نمی دهند! (فهمیدین به منم بگین) او چت می کند! خیابان متر می کند، ودر یک کلام عشق و حال می کند! همه کار می کند جز اینکه درس بخواند نسل دانشجوی ایرانی درسخوان در خطر انقراض است! از من می شنوین بی خیال دانشگاه بشین بهتره (تفریحات بهتر و کم دردسرتر هست)خود دانید.



+ نوشته شده در دوشنبه 19 دی1390 ساعت 13:36 توسط zari | 

وای که یهو چقدر دلم مدرسه خواست

دلم برای حیاط مدرسه تنگ شد

برای زنگ اول

برای زنگ تفریح

برای صف کشیدن تو حیاط

برای خانم اشعری و ناخن هامون رو دیدن

برای سرویس مدرسه و تو سرما به خاطرش وایسادن

برای شیطنت های سر کلاس

برای استرس درس نخوندن

برای کچ پرتاب کردن

برای شمارش تیک های معلممون

برای رویا پردازی عاشقانمون

برای تعریف های بچگانمون

برای حسرت خوردن به دروغ های بچه ها

برای مدرسه  های مطهری و نیک اندیشان و ریحانه

برای با کچ تخته رو نقاشی کردن

برای مسخره کردن های دوست پسرهای بچه ها

برای حرف های درگوشی

برای عکسهای تک نفرمون

برای بهم ریختن اعصاب معلمامون

برای خانوم غد غد و غر زدن هاش

برای خانوم صابری و تیکه انداختن هاش

برای زینب و شیما و عاطفه و ریحانه ومهناز و سعیده و ساناز والی ونخود و  زهرا و هاشم و سوده و شادی و فوزی و نیلو و نوشین و قلی والهام و معصوم و صفا و محبوب و پری و اکرم و رئیس و....

برای خانوم مطیع،برای خانوم فاضل،خانم بابائی

برای.................

واقعا دلم تـــــــــــــــــنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگ شده

این هوا فقط هوای مدرسه است


+ نوشته شده در جمعه 16 دی1390 ساعت 22:47 توسط zari | 

خدا رو دوست دارم.....

خدا رو دوست دارم چون *آی دیش* " همیشه روشنه "

خدا رو دوست دارم چون به همه *پی ام ها* " جواب میده

خدا رو دوست دارم چون حرفای آدم رو "سند توآل" نمی كنه " 

خدا رو دوست دارم چون هیچ كسی رو "اینگور" نمیکنه " 


+ نوشته شده در چهارشنبه 14 دی1390 ساعت 13:54 توسط zari | 

پروردگارا


+ نوشته شده در سه شنبه 13 دی1390 ساعت 15:38 توسط zari | 

 

سال 1230
مرد: دختره خير نديده من تا نکشمت راحت نمي شم...
زن: آقا حالا يه غلطي کرد ، شما بگذر.نامحرم که خونمون نبوده. حالا اين بنده خدا يه بار بلند خنديده...
مرد: بلند خنديده؟ اين اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا مي خواد بره بقالي ماست بخره. نخير نمي شه بايد بکشمش...

-- بالاخره با صحبتهاي زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه
سال 1280
مرد: واسه من مي خواي بري درس بخوني؟ مي کشمت تا برات درس عبرت بشه. يه بار که مُردي ديگه جرات نمي کني از اين حرفا بزني. تو غلط مي کني. تقصير من بود که گذاشتم اين ضعيفه بهت قرآن خوندن ياد بده. حالا واسه من ميخاي درس بخوني؟؟؟
زن: آقا ، آروم باشين. يه وقت قلبتون خداي نکرده مي گيره ها! شکر خورد. ديگه از اين مارک شکر نمي خوره. قول ميده...
مرد( با نعره حمله مي کنه طرف دخترش ): من بايد بکشمت. تا نکشمت آروم نمي شم. خودت بياي خودتو تسليم کني بدونه درد مي کشمت...

-- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه
سال1330
مرد: چي؟ دانشسرا (همون دانشگاه خودمون)؟ حالا مي خواي بري دانشسرا؟ مي خواي سر منو زير ننگ بوکوني؟ فاسد شدي برا من؟؟ شيکمتو سورفه (سفره) مي کونم...
زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنين. خدا نکرده يه وخ (وقت) سکته مي کنين آ...
مرد: چي مي گي ززززززن؟؟ من اگه اينو امشب نکوشم (نکشم) ديگه فردا نمي تونم جلوي اين فسادو بيگيرم. يه دانشسرايي نشونت بدم که خودت کيف کوني...
-- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه سال1380
مرد: کجا؟ مي خواي با تکپوش (از اين مانتو خيلي آستين کوتاها که نيم مترم پارچه نبردن و وقتي مي پوشيشون مث جليقه نجات پستي بلندي پيدا مي کنن) و شلوارک (از اين شلوار خيلي برموداها) بري بيرون؟ مي کشمت. من... تو رو... مي کشم...
زن: اي آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان ديگه همه همينطورين (شما بخونيد اکثرا).

مرد: من... اينطوري نيستم. دختر لااقل يه کم اون شلوارو پائين تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه... نه... نمي خواد. بدتر شد. همون بالا ببنديش بهتره...
سال1400
دختر: چي؟ چي گفتي مرتيکه ي ****؟ دارم بهت مي گم ماشين بي ماشين. همين که گفتم. من با الکس قرار دارم ماشينمو مي خوام. ميخواي بري بيرون پياده برو...
باباه:جيکش در نمي ياد...
زن: دخترم. حالا بابات يه غلطي کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت مي پره. آروم باش عزيزم. رنگ موهات يه وقت کدر مي شه آ مامي. باباتم قول مي ده ديگه از اين حرفا نزنه...
-- بالاخره با صحبتهاي زن، دخترخونه از خر شيطون پياده مي شه و باباي گناهکارشو مي بخشه


+ نوشته شده در چهارشنبه 7 دی1390 ساعت 13:1 توسط zari | 

زندگی...

زندگی مثل بازی حکمه مهم نیست دستت خوب باشه مهم اینه که یارت خوب باشه

اینطوری حتی شاید بتونی بازی باخته رو هم ببری .




+ نوشته شده در چهارشنبه 7 دی1390 ساعت 12:59 توسط zari | 

فرهنگ لغت ایرانی...

ادب : يعني كمك به يك خانم زيبا در عبور از خيابان حتي اگر به كمك احتياج نداشته باشد

ازدواج : قمار زندگي است و در قمار معمولا برد با كسي است كه بيشتر تقلب كند

الكل : مايه گرانبهايي كه همه چيز را محفوظ نگاه مي دارد مگر اسرار را

اوراقچي : تنها موجودي كه زنها را بهترين رانندگان دنيا ميدان

ايده آل : شوهري كه بتواند با زنش بهمان دقت و ملايمتي كه در مورد اتومبيل تازه اش دارد رفتار كند

زوج ايده آل : شوهر كر و زن لال

بوسه : تصادفي كه فقط يك سيلي به آدم ضرر مي زند

بيست سالگي : دوراني كه پسر ها دنبال معشوقه مي گردند دختر ها دنبال شوهر

چشم : عضويكه چشم چرانها با آن ارتزاق مي كنند

خسيس : كسي كه وقتي خانه اش آتش مي گيرد براي اينكه پول تلفن ندهد تا اداره آتش نشاني بدود

خوش بين : مردي كه تصور كند وقتي زني پاي تلفن خداحافظي كند گوشي را خواهد گذاشت

دست : عضوي كه در سينما نزد صاحبش بند نمي شود

دوران تجرد : دوراني كه معمولا براي مردها بعد از ازدواج شروع مي شود

رفيق : كسي كه هميشه به شما مقروض است

سوءظن : سعي در دانستن چيزيكه بعدا" انسان آرزو مي كند اي كاش آنرا نمي دانست

سينما : جايي كه پشت سر شما حرف مي زنند

عشق : دردسري كه براي فراموش كردن آن بايد عشق تازه تري پيدا كرد

سرخ پوست : مرد خوشبختي كه وقتي زنش اورا مي بوسد صورتش ماتيكي نمي شود

سنجاق قفلي : تنها قفلي كه بدون كليد باز مي شود

مرد مجرد : كسي كه هنوز عيوبي دارد كه خود نمي داند

معجزه : دختر خانمي كه زنگ آخر جيم شود و به سينما نرود

موش : خانم هايي كه نصفه شب به جيب شوهر هايشان شبيخون ميزنند

هالو : شوهري كه دستكش ظرفشويي را بجاي اندازه دست خودش اندازه دست زنش بخرد


+ نوشته شده در یکشنبه 4 دی1390 ساعت 14:15 توسط zari | 

تولدت بابا جوووووووووووووووووووووووونمه


دی  را دوست دارم چون موسم شكفتن توست و تورا دوست دارم چون شكوفاي من به بودن توست پس زيبا

ترين گل هاي هستي را با خوش اهنگترين ترانه هاي هستي به مناسبت روز  

تولدت تقديم گل وجودت ميكنم................

دووووووووووووووووووووووووووستت دارم قد تموووووووووووووم دنیا

بابا جووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونم

 تولدت مبارک....انشاالله به تمام تمام آرزوهات برسی... بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

 


+ نوشته شده در پنجشنبه 1 دی1390 ساعت 20:23 توسط zari | 

فرق مردان با هم...

سه تا زن انگلیسی، فرانسوی و ایرانی با هم قرار میزارن كه اعتصاب كنن و دیگه كارای خونه رو نكنن تا شوهراشون ادب بشن و بعد از یك هفته نتیجه كارو بهم بگن.
زن فرانسوی گفت:

به شوهرم گفتم كه من دیگه خسته شدم بنابراین نه نظافت منزل، نه آشپزی، نه اتو و نه … خلاصه از اینجور كارا دیگه بریدم. خودت یه فكری بكن من كه دیگه نیستم یعنی بریدم!

روز بعد خبری نشد ، روز بعدش هم همینطور .

روز سوم اوضاع عوض شد، شوهرم صبحانه را درست كرده بود و اورد تو رختحواب من هم هنوز خواب بودم ، وقتی بیدار شدم رفته بود .

زن انگلیسی گفت:

من هم مثل فرانسوی همونا را گفتم و رفتم كنار.

روز اول و دوم خبری نشد ولی روز سوم دیدم شوهرم

لیست خرید و كاملا تهیه كرده بود ، خونه رو تمیز كرد و گفت كاری نداری عزیزم منو بوسید و رفت.

زن ایرانی گفت :

من هم عین شما همونا رو به شوهرم گفتم

اما روز اول چیزی ندیدم

روز دوم هم چیزی ندیدم

روز سوم هم چیزی ندیدم

شكر خدا روز چهارم یه كمی تونستم با چشم چپم ببینم

 

 


+ نوشته شده در پنجشنبه 1 دی1390 ساعت 12:41 توسط zari | 

زندگی زیباست ...




+ نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر1390 ساعت 23:27 توسط zari | 

خدا رو دوست دارم...


خدا رو میخوام نه واسه مشکل و حل غصه هام
خدا رو دوست نه واسه جهنم و بهشت
خدا رو دوست دارم ولی نه واسه زیبا و زشت
خدا رو میخوام نه واسه خودم که باشم یا برم
خدا رو میخوام نه واسه روزای تلخ اخرم
خدا رو میخوام نه واسه سکه و سکو یا مقام
خدا رو میخوام که فقط تو رو نگه داره برام
خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشقا رو خیلی دوست داره
خدا رو دوست دارم چون عاشقو تنها نمیزاره
خدا رو میخوام نه واسه مشکل و حل غصه هام
خدا رو دوست نه واسه جهنم و بهشت
خدا رو دوست دارم ولی نه واسه زیبا و زشت
خدا رو میخوام نه واسه خودم که باشم یا برم
خدا رو میخوام نه واسه روزای تلخ اخرم
خدا رو میخوام نه واسه سکه و سکو یا مقام
خدا رو میخوام که فقط تو رو نگه داره برام
خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشقا رو خیلی دوست داره
خدا رو دوست دارم چون عاشقو تنها نمیزاره
خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه
خدا رو دوست دارم اخه همیشه لبخند میزنه
خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو با همیم
خدا رو دوست دارم که میدونه ما عاشق همیشه اینکه حواسش با منه
خدا رو دوست دارم اخه همیشه لبخند میزنه
خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو با همیم
خدا رو دوست دارم که میدونه ما عاشق همیم

تقدیم به تمام دوستای عاشق...


+ نوشته شده در جمعه 25 آذر1390 ساعت 12:37 توسط zari | 

صداقتش منو کشته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


+ نوشته شده در چهارشنبه 23 آذر1390 ساعت 19:25 توسط zari | 

چه خوش خوراک!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


+ نوشته شده در چهارشنبه 23 آذر1390 ساعت 18:54 توسط zari |